| از: ني ني سهشنبه 16/5/1386 ساعت 12:3 عصر | | | | + تو هم | مي روي به قبرستان همه خوابيده اند دراز به دراز زير خاک ها و سنگ ها مادر بزرگ و پدر بزرگ , دايي و خاله و عمه و عمو , با سينه اي پر از راز ها و رمزها و عشق ها و نفرت ها صداي خنده هاشان مي آيد از پشت پنجره هاي رنگي , صداي گريه هاشان هم , از پس پرده هاي زمخت پستو صداي زمزمه هاي عاشقانه شان , کنار گوش معشوقه شان و تصوير سريال مانند زندگيشان در گذر روزها و شب ها خاطرات يکنفري و دو نفري و چند نفريشان و نگفته هاي با خود به گور برده شان مي ايستي , بر فراز سنگ نوشته هاي سرد , درهاي بدون دستگيره خانه آخرت تنها , تو , تنها , آنان تن , در ميان تن ها , تن ها در ميان خاک تفاوتي نيست ميان تو با تمامي شان , تو با تمام داشته هايت ايستاده اي , و آن ها با تمامي داشته هايشان , خفته اند از پدر بزرگ شايد چيزي جز تکه استخواني و دندان طلايي , چيزي نمانده باشد , مادربزرگ هنوز در بقچه سفيد خوابيده است سنجاقک ها سرگردان در ميان قبرهاي بي نشان بي نشان از تمام احساساتشان و تو , با تني که زير پوستش خون مي دود , ايستاده اي از تنهايي شان ميترسي , از سنگيني خاک و نامهرباني سنگ هاي تيز خجالتي نيست از اين ترس صادقانه بگو : - من از مدفون شدن مي ترسم , مدفون شدن در زير هجوم روزهاي گذران و فراموشي هاي ساده که فلاني مرد و تمام شد و تو , هم شايد , مرده باشي سرماي بي مهري از سردي خاک هم کشنده تر است زنده به گور شدن در زير غبار هاي هرزگي و بي تفاوتي , وحشتاک است مردن , قبل از مردن , هر کدامشان بارها و بارها شايد , تجربه اش را داشته اند مرده اند در ايستاده بودنشان با درد و زخم هاي بي درمان شب هاي قبرستان , سکوتش کشنده است بعد از ظهر پنجشنبه , چند دانه خرما و تق تقي بر سنگ و خدا رحمتش کند و يک هفته و شايد يک ماه و شايد براي هميشه تنهايي و تنهايي و تنهايي مرده اگر باشي مي داني که مرده اي , تکليفت مشخص است از ناسپاسي و نسيان انسان ها گريزي نيست زنده , به ظاهر , اگر باشي و مرده گونه بپندارندت , عجيب بغضت مچاله ميشود در گلو قبر , طولش دو متر و شايد يک متر و هشتاد باشد و عرضش يک متر و شايد هشتاد سانت دنيا که نه عرضش مشخص است و نه طولش , تنهايي آدم ها قد محيط دورو برشان است هر چقدر بزرگتر , تنها تر و کشنده تر زير خاک ها و سنگ ها که باشي شايد کسي , رهگذري , گدايي , رد شود و نگاهي به خطوط حک شده بر سنگت بيندازد و آهي بکشد زير بار غم ها که باشي , کسي حتي نگاهت هم نمي کند , شايد سر تکان دادني باشد , که آنهم از سيلي بد تر است کفر نعمت نمي کنم, زندگي زيباست , نفس کشيدن رحمت است , تحرک لذت بخش است اما , از درد دل نمي توان به آسودگي گذشت تن آدم مور مور مي شود , مي روي خريد , لباسهاي نو , دلخوشکنک هاي بيهوده براي ساعتي , عطر و شامپو , شام هم پيتزا و قهقهه خانه که ميرسي , در اتاقت شبيه در خانه آخرت بسته مي شود رويت نه نوشته اي دارد , نه نشاني کسي هم رد نمي شود از رويش و کنارش لباسهايت آويزان بر چوب لباسي , مثل پوست کنده آدم هاي مرده هي پوست عوض ميکني , آبي روشن , بنفش , قهوه اي , خاکستري , و سفيد سفيد بيشتر از همه به تنت مي آيد مثل کفن , مرگ سرنوشت ناگريزيست , مي ترسي تمام رازهايت با تو مدفون شود , چه بسا , هم اکنون هم مدفون است مي ترسي عشق را تا جاهاي خوبش تجربه نکني , می ترسی گرمای آغوشی را در عمق وجودت حس نکنی , ميدانی که آدم بزرگ ها عادت به در آغوش کشيدن هم ندارند , پرستيژشان به هم می خورد و شايد لباسهايشان چروک شود , دست بر دستی و لبخندی و سلامی و چطوری و خلاص ... همه چيز بيهوده می شود گاهی عميق , از قند های حبه توی قندان گرفته تا قرار بعد از ظهرهايت با بچه ها که برويم سينما همه چيز ناگهان طعمش تلخ می شود مثل دود سيگار , مثل قهوه غليظ و سرد اين حس پيچيده نمی دانم از کجا مي آيد , نفوذ می کند در تمام وجودت , عرقت بوی بد ميگرد , نفس هايت به شماره مي افتد گونه هايت چروک مي شود و بی حس حال ميشوی , با همان لباس سفيد و با همان رخوت بيمار گونه و خفته تجسم مي کنی , بهترين آرزوهايت را , در کنار رودها و درياها و جنگل ها , زير آبشارها و دور از غوغا ها اثری نمی بخشد , حقيقت عريان پخش می شود روی تنت , انگشتان باريک و استتخوانی اش را , آنطور که انگار دارد با تو معاشقه ای چندش آور می کند , می کشد روی صورتت و پوست تنت , دهانش بوی زهم می دهد , بوی کافور , بوی غذای مانده چند دانه قرص می خوری , قرص های بی نشان و رنگی , با پوسته های سفت و قهوه ای يک مشت , توی گلو و يک هورت پشت سرش چشمانت را می بندی که هان , تمام شد , الان همه اش می رود آن پايين نفس عميق می کشی و مسخره وار لبخند می زنی و اينطور می پنداری که پيروز شدی دست هايت را کش مي دهی به بالا و و بشکن مي زنی و مينشينی پشت صندلی در يک لحظه , دوبار ه باز , اينبار کاری تر و عميق تر از پشت ضربه ات می زند به پشت گردنت , جايي که شايد می شد بوسه گاهی لبی باشد يا نشمينگاه نوازشی ضربه اش عميق است و تيز , انگار چيزی درون دلت هرری ميريزد پايين چيزی ميشکند گلويت درد مي کند , سرت سنگين می شود و دلت می خواد های های با خدا حرف بزنی اما سکوت بايدت , همه خفته اند , و تو هم بايد خفته , بميری در خودت , شبيه اسفنج شده ای می دانم , تمام غصه ها و رنج ها را به خويش می کشی و لبريز می شود و شب , حتی فشاری , بهانه ای , گله ای و يا نوشته هاي , قطره قطره می چکاندت از منفذ چشم ها درشت و بلورين و شور شوری اش از شدت تلخی هاست , و زلالی اش از ساده گيهايت , به يکباره در خويش کشيدی و قطره قطره بايد تاوان پس بدهی آنان که مرده اند , مرده اند و خلاص , و تو بايد مدام بمير و زنده شوی , معاد شايد معنايش همين بوده باشد قدم می زنی روی سنگ ها , روی آدم های خفته , روی هيچ بر جا مانده های آشنايان و غريبه ها حس مي کنی لايه لايه های خاک , از هجوم بر هم خفته مردگان رسوب کرده بر هم درست شده است شادی , صدايش ميکنی با صدای گرفته , اميد , می جويي اش در پس دود ها و تيره گی ها , محبت , می بویي اش در فضای متعفن حقيقت دارد , زندگی زيباست , با لايه های پرنگ رويا و خيال و تصوير سازی های متعدد , زيباست با مجازی شمردنش , با جستجوی هيچ در پوچی های مسخره اس , لابه لای نيمه شب ها در بين بی هويتانی که هيچ نمی دانی جز بودنشان که آنهم علامت سئوال بزرگيست دست و پا زدن های ممتد , به اميد طنابی , صخره ای , دستی , و شايد تخته پاره ای , و از آن دورهای کسی ترانه می خواند که : - های , بيا , جزيره روياهايت اينجاست , تقلا کن بيچاره , کار بکش از تخيلاتت , نداری اگر بسازش آن قصر ها را , آن درخت ها را , آن چشمه ها را , بساز , بساز در خواب هايت در ذهنت در درونت و در اتاقت , تو مخلوق خالقی هستی که تو را در ذهنش آفريد , تو نيز می توانی گوش می سپاری و می روی و می روی , و مدام دست و پا می زنی و هر کثافتی را چنگ می زنی به اميد اينکه شايد همين باشد ... با انگشتت می کوبی به در خانه آخرت , تق تق تق , تصور می کنی چه جالب بود , و شايد وحشتناک , اگر کسی از زير در را می گشودو با چهره ای که سالهاست پوستش فراموش شده و با لبخندی در جمجه نيمه خورده اش , تو را به درون گور , خانه کوچکش , راهنمايي کند و تو را با کرم ها و مار ها و موش ها پذيرايي نمايد چهر بر هم نتاب , حقيقتی که می گويند همين است , چهل سال و شايد پنجاه و حتی گاهی سی و بيست و ده سال بيشتر حضور نداری , به بالترين قله های افتخار هم اگر برسی , نهايتش گوری در قسمت انديشمندان و بزرگان است , و نهايت نهايتش اسمت را می نويسند در روزنامه ها و چند نفر شکم گنده بعد از پلومرغت , فضايلت را بر ميشمارند و چه دروغ هاي قشنگی که برايت نمی سازند و حتی شايد بگويند اين بنده خدا حتی مستراح هم نمی رفت , خيلی پاک بود و مطهر و فلان و بهمان ... آدم ها گاهی دلشان خوش می شود به پلويي و چلويي و لميدنی و قليانی و لذت دنيا را می برند .... و گاهی بعضی , غرق در گنداب شهوات , می گويند : - ما که جوانيمان را کرديم ... و چقدر هم خوش به حالشان می شود از گذر ذهنيشان در آلبوم گندکاري هايشان و درون خود ذوق می کنند ... آدم ها عجيبند و در هر دو حالت خفته و ايستاده شان , مرده هايي بيش نيستند ... تمامی شان فراموش شده اند اگر حس نياز نبود , نه عشقی بود و نه محبتی و نه لبخندی برای حواله دادن , همين نياز توست که می کشاندت به قبر عموجان و عمه جان و فلانی ... که وقتی بودنند دوستت داشتند و خانه شان پناهی بود برای درنگی و درد دلی و تخليه ای روحی و روانی ... نياز , نياز و نياز , عشق ها نهايتش به ازدواج می انجامد و تملک , که واژه های : - تو مال منی و من از آن تو حالا مصرعی شده است آغازين از سرود عشق ايثار حالا , همان کبوتر سربریده و لگد مال شده به زير پاهای هجوم آدميت است از قبرستان می آيط بيرون , می روی به سمت قبرستان خودت و ديگر مرده های متحرک و باز ميرسی به آنها و : سلام , چطوری , حالت و احوالت و کوفت و مرگ های ديگر تکراری ... و ميدانی و ميسازی و ميسوزی و بدا به حالت روزها در گذرشان در هم ميپيچندت مثل همان بقچه سفيد و تو نميدانی گناه تو اينست که ميراث خور گناه آدمی قيامت حالا حالاها نيست بايد آدم ها بميرند و بميرند و بميرند آنهم در حالتی خفته و رسوب کرده تا کل فضای بيکران را لايه های خاک اجساد بپوشاند زمين اندازه تمام کائنات شود و بوی فساد خورشيد را خاموش کند و ماه از شرم اين تيره گی رو بپوشاند تا آنگاه شايد زمين از درون ترک بخورد و مثل يک سيب کرم خورده و پوسيده و متعفن , له شود و باز تکه هايش در فضای بيکران معلق بماند کسی چه ميداند شايد دوباره جرقه ای و باز زمينی و باز آدمی و باز روالی و ... و ما , محکوم به تکراريم تا زوال .... نگو کج انديشم . فکر کن .

| | | | از: ني ني پنجشنبه 9/9/1385 ساعت 1:0 عصر | | | | + اشتباه لپي |

واستادم روبروش , چشاش انگاري به چشام نيگا مي کرد ولي بدون هيچ احساسي گفتم بهش : ببين .. هر چي بوده تا حالا تموم شده هر کاري تو کردي و هر کاري که من کردم توي گذشت اين سالها حل شده الان چيزي که مهمه اينه که من دوستت دارم .. اين دوست داشتن استريليزه اس , مي فهمي .. يني ديگه آخر دوس داشتنه ... هيچ خري مثه من نمي تونه تو رو اينطوري دوس داشته باشه اصلا اگه دوستت نداشتته باشم احساس خلاء مي کنم به اينکه تو رو داشته باشم نياز دارم ... مي فهمي ؟ رفت جلوي آينه و هول هولکي روژ لبشو ماليد اونقدر عجله داشت که يه خورده از روژ لب , از خط لبش زد بيرون دستمال ابريشميشو برداشت و اون يه خورده رو پاک کرد ... گفتم : ببين ديوونه .. تو همينطوري هم خوشگلي .. ديگه اين قر و فرا واسه چيه .. بدون روژ لبم دوستت دارم . ولي توجهي نکرد ... دنبال کيفش مي گشت . دنبال يه جايي از بدنم مي گشتم تا بخارونمش . من هر وقت کلافه مي شم بايد يه جايي از تنمو بخارونم . گفتم : چرا به حرفام گوش نمي دي ... مي خواي بپرم بالا بعد مثه گوجه فرنگي روي زمين پخش بشم تا گوش بدي به حرفام ؟ کيفش رو پيدا کرد و از اتاق زد بيرون و در رو محکم زد به هم احساس يه مگس رو داشتم که با لنگه دمپايي له شده . اووووف ... لع نت به اين زندگي نفهم احمق بي شعور خر آخه من که هر چي چيز قشنگ بودگفتم واسش که ... يه حس قلقلکي بد داش توي تنم وول مي خورد که اين روژ لبشو واسه کي ماليد معمولا روژ لب نمي ماليد اين وقت صبح زدم از خونه بيرون . با ماشين من رفته بود .. بدون اجازه ... پس من چه نقشي دارم اين وسط . بوقم اگه بودم يکي منو مي زد حداقل . سرگردون و عاجز ( مرداي اين مدلي خيلي تابلوان ) با دستاي آويزون ( درست مثه جوراب زنونه اي که روي بندرخته ) راه افتادم توي خيابون . مردم مثه وحشي ها بهم تنه مي زدن و هيچکس يه عذر خواهي خشک و خالي هم نمي کرد . حال و حوصله عصبي شدنم واسم نمونده بود . آدم بي ادبي هم نبودم که فحشاي تحريک کننده و تنش زا بدم . بذار تنه بزنن .. دل که شکسته باشه چه دو تيکه باشه چه هزار تا فرقي نمي کنه . همينطور آويزون داشتم قدم مي زدم که رسيدم به کافه هميشگي . رفتم تو و نشستم پشت ميز . وقتي به هم ريخته باشم يه نوشيدني گرم مي تونه يخاي درونيمو باز کنه و بخاراتش مغزمو بخور بده . سه دقيقه نشستم ولي انگار نه انگا .. يه نفرم نيگا نکرد که آقاهه خرت به چن من . خواستم بکوبم روي ميز که حداقل نظر گارسوناي سر بهوا رو جلب کنم که ديدم بي ادبيه . داشتم قسمت " چاره انديشي مودبانه " مغزمو فعال مي کردم که يه خانوم نشست روبروم . به چش هنري خوشگل بود و تو دل بروي فوري . من ازاين آدماي تودل بروي فوري خوشم نمياد چون همچين مي رن توي دل آدم که تا آدم به خودش بياد کاراز کار گذشته يه نيگاه گذرا انداخ تو چشمم حس کردم که يه تغيير و تحولاتي داره اتفاق ميفته که اگه رو به تکامل پيش بره وضعيت درام ميشه . زير لب عذر خواهي کردم و پاشدم .. پا شدن من همانا و نشستن يه يارو پت و پهن و چارشونه که بوي ادکلونجاتش گيجم کرد همانا . خواستم بهش بگم : مرتيکه پر رو حداقل بذار من پاشم بعد ... ولي خب به من چه . هيچکدومشون يه نيگاه هم به من نکردن که حداقل حس کنم عددي هستم از کافه زدم بيرون عصبي تر از وقتي که واردش شده بودم . چند قدم که رفتم حس کردم راه رفتن برام سخت شده و سرم گيج رف . نشستم کنار خيابون و سرمو گرفتم توي دستام . نيم ساعت نشستم. توي اين مدت يه نفر نگفت زنده اي يا مرده . فکر نمي کردم آدما تا اين حد از هم دور شده باشن . هر کسي فقط به فکر خودشه و همين و بس . از وسط خيابون که رد مي شدم يه لحظه ماشينمو ديدم که پشت چراغ قرمز واستاده بود . اون( نامزد نامردم ) پشت رل بود و کنارش ... يه جوون ژيگولو . مثه يه سطل ماست که از دس يه بچه ميفته و وقتي مي خوره زمين تا شعاع چن متري پخش مي شه با ديدن اين صحنه شخصيتم و عشقم و اميدم ولو شد رو زمين . سردم شد بعد عرق کردم و بعد لرزم گرفت و خيلي فوري قلبم که شديدا غيرتي شده بود , با مشت به سينم کوبيد و بعد چشام سيا تاريکي رفت و خيلي زود بعدش مثه آدماي خيلي مست تلو تلو خوردم و رفتم تو ديفال حقيقت عريان . چراغ سبز شد و ماشينا مثه الاغ از پس و پيشم رد شدنو و من مثه گاو موندم اون وسط . آب دهنم مونده بود که بره پايين يا کاملا خشک بشه . انگشت شصت پام تير مي کشيد رو آسفالت داغ . هر جوري بود قواي باقي مونده منو کشوند تا اونور خيابون . نمي دونستم الان بايد به چي فک کنم . سلولاي مغزيم دچار افسردگي حاد عشقي شده بودن . دستمو گرفتم به ديفال . داشتم سعي مي کردم که احساسات منفيمو بالا بيارم که يه صدايي از بالاي سرم اومد که : - ممد رضا .. ممد رضا ... معلومه کدوم گور بودي ؟ سرمو بردم بالا و هر چي توي دهنم بود فرو دادم جاي اولش . محسن بالاي درخت روي يه شاخه نشسته بود و تخمه کدو ميشکوند . گفتم : اون بالا چيکار مي کني ميمون ؟ گفت : تو باز چته جوون ناکام ؟ گفتم : به تو چه ... گفت : حالا به من چه يا به من نه چه وقت تمومه .. زنگ خورده .. بايد برگرديم سر کلاس . گفتم : يني چي ؟ زنگ چي خورده ... ديوونه ؟ دستشو محکم کوبيد رو پيشونيشو و داد زد : باز يادت رف آخر حواس ... کلاس " چگونه مرگ فجيع خود را فراموش کنيم " ... نکنه يادت رفته يه ماهه که مردي بدبخت ... مردم ؟ ... آخ ... من هيچوقت مرده خوبی نمی شم ... نفس عمیقي کشیدم و اینبار من کوبیدم رو پیشونیم . - آره .. یادم رفته بود باز ... آخه عادت کردن به این وضعیت ( منظورم روح بودنه ) یه خورده سخته . گف : - نکنه باز رفته بودی خونه نامزدت ؟ عاشق دلسوخته ... سرمو تکون دادم و گفتم : - آره ... ولی فک می کنم آخرین بار بود ... تازه داشتم می فهمیدم که چرا هیشکی محل خرم بهم نمی داد . و تازه برام جا افتاد که چرا راه رفتن برام سخت بود . آروم از زمین کنده شدم و با محسن رفتیم سر کلاس . توی راه از محسن پرسیدم : تو زنگ تفریح بین کلاسا کدوم گوری می ری ؟ خندید و گفت : می رم پشت دیفال بهشت حوریا رو دید می زنم . گفتم : ای نامرد دغل ... بابا تو ديگه کی هستی ... از این به بعد منم میام . به زمین گرد کوچولو که از دور شکل یه فضله موش بود نیگا کردم و یه لبخند تلخ نشست رو لبام .
| | | | از: ني ني دوشنبه 1/8/1385 ساعت 8:46 عصر | | | | + هفت کارت عشق | 
رسيد خونه لبخند زد و تموم خستگي هاشو تکوند پشت در دستشو فرو کرد توي جيبشو گذاشت انگشتاش گرماي کليد صميمي خونه رو براي چند لحظه حس کنن حتي با چشاي بسته هم مي تونست کليد خونه رو از بين يه عالمه کليد پيدا کنه کليد خونه فقط يه کليد نبود يه تيکه از دلش بود که جاي خودشو توي جيبش محکم کرده بود در رو باز کرد و عطر خونه رو با تموم وجود نفس کشيد - سلام , من اومدم چند لحظه تامل کرد اون صداي مهربون و گرم مثل هميشه , مثل هرروز جوابشو نداد نگران شد امکان نداشت که اون از در خونه بره تو و سلام کنه و صداي مهربون عشقش با يه موسيقي شاد به استقبالش نياد - ياسمن .. خونه اي ؟ زن پشت ميز نشسته بود چشاش سرخ بود - چيزي شده؟ ياسمن ... اتفاقي افتاده دل توي دل مرد نبود , حس مي کرد اگه همين الان کسي جوابشو نده دلش از سينه مي زنه بيرون کيفشو انداخت روي زمين - با توام ؟ چيزي شده ؟ زن نگاهش کرد , با چشايي که توش هزاران سئوال بود چشايي که خبر از شکستن يه چيزي مي داد , يه چيزي شبيه يه دل - چطور تونستي مسعود ؟ چطور تونستي با من اين کارو بکني ؟ نمي فهميد .. اصلا نمي فهميد چه چيزي ممکنه اتفاق افتاده باشه گيج شده بود - من ؟ مگه من چيکار کردم ياسي؟ من نمي فهمم زن صورتشو بين دستاش پنهون کرد - آره ... نمي فهمي .. نمي فهمي که ... نگاه مرد روي جعبه بزرگ پستي روي ميز ثابت موند رفت جلو روي کارت سفيدي که روي جعبه بود با خط مشکي درشت نوشته شده بود " براي عزيز ترين کسي که دوسش دارم براي عشق هميشگيم , مسعود عزيزم " جعبه رو سريع برگردوند قسمت فرستنده رو نگاه کرد نوشته شده بود : " همون کسي که دلتو دزديده " گيج شده بود - ياسمن اين چيه ؟ زن نگاهش کرد : - از من مي پرسي ؟ از من ؟ فکر مي کردم من بايد اين سئوالو ازت بپرسم ... فکرشم نمي کردم .. گريه نذاشت بقيه حرفشو بزنه زن بلند شد و دويد به سمت اتاقش مرد دنبالش رفت زن در اتاق رو قفل کرد - در رو باز ياسي .. مطمئنم که اشتباهي پيش اومده ... تو حق نداري راجع به من اينطوري فکر کني .. من خودمم گيج شدم .. ياسي؟ صداي گريه اي که از توي اتاق مي اومد آتيشش مي زد - خواهش مي کنم در رو باز کن ... ولي در باز نشد دستگيره در رو ول کرد و برگشت طرف ميز حتي تصورشم نمي کرد که يه روزي يه بسته از راه برسه و زندگي عاشقانه اون و ياسمن را اونطور خراب کنه به ذهنش فشار آورد که حداقل يه نفر بياد توي ذهنش که امکان فرستادن اون جعبه از طرف اون ممکن باشه ولي واقعا هيچکس نبود هيچکس به جز ياسمن توي زندگيش نبود اجازه نداده بود کسي وارد زندگي و حريم شخصيش بشه عشق اون حقيقتا فقط ياسمن بود جعبه روبرداشت سنگين بود رفت لب پنجره و خواست پرتش کنه بيرون ولي يه حس کنجکاوي مرموز نذاشت اين کارو بکنه برگشت طرف ميز دلش مي خواست بفهمه اين کارو کي مي تونه کرده باشه شايد واقعا اشتباه شده کاغذ روي جعبه رو باز کرد يه جعبه قرمز رنگ زير کاغذ بود که يه روبان درشت سبز دور ش بسته شده بود زير روبان يه کارت بود که روي اون نوشته شده بود : " دوستت دارم عشق من " کارت رو سريع برداشت و با يه حالت عصبي توي جيبش قايم کرد روبان رو باز کرد در جعبه رو برداشت توي جعبه يه جعبه کوچيکتر سبز با يه روبان قرمز رنگ بود زير روبان قرمز يه کارت سفيد بود که روي اون نوشته بود : " راستشو بگو , چقدر دوستم داري ؟ " زير لب گفت : - ديوونه ... کارت رو برداشت و نگرون از اينکه مبادا ياسمن یهو از راه برسه و اونو ببینه گذاشت توی جیبش بغل همون کارت قبلی جعبه سبز رو برداشت و رمان قرمز رو باز کرد در جعبه رو برداشت این بار نفس حبس شده توی سینه شو با عصبانیت داد بیرون - یعنی چی ؟ توی جعبه سبز یه جعبه بنفش بود با یه روبان زرد زیر روبان زرد یه کارت سفید بود که روی اون نوشته شده بود " مواظب دل من باش , شکستنیه ها " دستشو محکم به صورتش کشید نمی تونست به هیچ چیز فکر کنه اون کارت رو هم برداشت و انداخت توی جیبش روبان زرود رو باز کرد و به امید اینکه این بار دیگه جعبه ای توی کار نباشه در جعبه رو باز کرد - وایییییییی کلافه شده بود در عین حال ته دلش حس می کرد داره از این کار خوشش میاد توی اون جعبه , یه جعبه کوچیکتر زرد بود , با یه نوار بنفش زیرروبان بنفش یه کارت سفید بود که روی اون نوشته شده بود " بخند دیگه , می دونی که عاشق خندیدنتم " ناخود آگاه یه لبخند کوچیک صورت گرفته شو باز کرد نمی دونست باید چه واکنشی از خودش نشون بده حس می کرد خلع سلاح شده کارت رو برداشت و دوباره گذاشت توی جیبش روبان رو باز کرد و در جعبه رو برداشت بازم یه جعبه دیگه یه جعبه آبی با یه روبان صورتی و یه کارت سفید دیگه که روی اون نوشته شده بود" آره ... تو عشق منی " کارت رو برداشت نشست روی صندلی به در بسته اتاق نگاه کرد به اون فکر کرد که چقدر دلش شکسته دوباره صورتش پر از چین و چروک شد و دلش گرفت توی دلش گفت بهش ثابت می کنم که اشتباه می کنه روبان صورتی رو باز کرد در جعبه رو برداشت و بازم یه جعبه دیگه یه جعبه صورتی با یه روبان قهوه ای و بازم یه کارت سفید دیگه و بازم یه نوشته " منم نگم دلم میگه تالاپ تولوپ ( ینی دوست دارم ) " دیگه داشت به خودش شک می کرد نکنه ... نکنه کس دیگه ای هم توی زندگیش بوده و فراموشش کرده ؟ قلبش تند تند می زد کارت رو برداشت روبان قهوه ای رو با عجله باز کرد در جعبه رو برداشت - خدایی منننننننننن ... دیگه واقعا حس می کرد کم آورده یه جعبه دیگه!! یه جعبه نقره ای کوچیک با یه روبان طلایی و یه کارت کوچیک سفید روی کارت نوشته شده بود " آره .. مال خودته .. مثه من... که مال خودتم " کارت رو برداشت و چند لحظه بهش نگاه کرد خط این نوشته با بقیه کارتا فرق می کرد خط به نظرش آشنا اومد کارتو گذاشت روی میز روبان طلایی رو با دقت باز کرد جعیه نقره ای رنگ خیلی ظریف بود درشو آروم باز کرد دیگه جعبه ای در کار نبود یه ساعت خیلی شیک با بند طلایی رنگ توی جعبه خود نمایی می کرد و یه کارت آبی رنگ که روی اون نوشته شده بود " هر وقت بهش نگاه کردی یادت باشه تیک ینی دوستت .. تاک ینی دارم ... روزی هشت بار می بوسمت ساعت دوازده , ساعت سه و ربع , ساعت شش , ساعت یه ربع به نه .. چه پیشم باشی , چه نباشی ... بند ساعت اگه دستای من باشه .. خب معلومه که مچ دستت مثه کمرت همیشه اسیر دستامه , نمی ذارم فرار کنی مهربونم , همیشه بهش نگاه کن , که یادت باشه همیشه بهت نگاه می کنم , زودتر بیا خونه .. چون همیشه منتظرتم ... تولدت مبارک عزیزم ... یاسمن تو " توی چشاش اشک جمع شده بود نمی تونست سرشو بلند کنه احساس آدمی رو داشت که از بین یه کوه یخ یهو بندازنش توی یه استخر آب ولرم نمی دونست داد بزنه یا بخنده یا شاید بهتر بود گریه کنه سرشو بلند کرد که .. یاسمن جلوش واستاده بود .. توی دستش یه شاخه گل سرخ .. توی چشاش ( که هنوز سرخ بود ) یه دنیا عشق گونه هاش گل انداخته بود آروم گفت : - مسعود ... معذرت می خوام ... نمی خواستم اذیت بشی ... تولدت مبارک شاخه گلو گرفت - یاسمن ... نمی دونست چی بگه هم دلش می خواست بغلش کنه , هم دعواش کنه , هم واسش بمیره , هم داد بزنه دوستت دارم - تو منو کشتی .. ولی ... فقط تو بلدی چطور منو بکشی و دوباره زنده کنی ته دلش آتیش روشن شده بود - دوستت دارم - منم دوست دارم - ولی خیلی شیطونی .. خیلی ... - گفتم که معذرت می خوام .. اینجا رو ببین یاسمن با چشای درشت و پر از خنده به دور وبر مرد نگاه کرد بلند شد و دور برشو نگاه کرد دور و برش پر شده بود از جعبه های رنگارنگ هردوشون با هم زدن زیر خنده مرد هیچوقت این روز فراموش نکرد دستشو برد توی جیبش و انگشتاشو کشید به هفت تا کارتی که توی جیبش بود کلید خونه بین هفت تا کارت قایم شده بود .
| | | | از: ني ني پنجشنبه 6/7/1385 ساعت 9:46 عصر | | | | + لعنتي دوست داشتني | 
اتاق تاريک بود . فضاي گرم و معطر اتاق منو گيج کرده بود . روي تخت دراز کشيدم . بهش نگاه کردم . آروم و ساکت بود . مثل خودم . بلند و کشيده . چشاش برق مي زد . آروم سراسر بدنش رو لمس کردم . هيچي نمي گفت . هميشه تسليم بود , تسليم محض . لبامو گذاشتم روي لبش و با اولين بوسه مثل هميشه آرومم کرد . بوسه هايي که بين من و اون رد و بدل مي شد هميشه کوتاه بود . دوست داشتم بعد از هر بوسه توي چشاي داغش نگاه کنم . همين سکوتش منو ديوونه مي کرد . اون روزاي اول که باهش آشنا شدم براي من پر از اضطراب بود . ولي اون عين خيالش نبود . هميشه قراراي من و اون توي کوچه هاي خلوت , پشت ديواراي بلند و ... بود . مي ترسيدم کسي من رو با اون ببينه . آخه اون يه جوري بود . توي همون کوچه هاي خلوت بوسه هاي من و اون شکل گرفت . با اولين بوسه منو اسير خودش کرد . هميشه وقتي از هم جدا مي شديم به خودم قول مي دادم ديگه نبينمش ولي مگه مي شد . وقتي با هم بوديم فقط بوسه بود و بوسه . رابطه ما از اين بيشتر نبود . يه جورايي فکر مي کردم با اون بودن برام آرامش بخشه ولي .. شايد اشتباه مي کردم . اون از من هيچي نمي خواست فقط دوست داشت لباشو ببوسم . و لحظه هايي که مي بوسيدمش چقدر چشاش برق مي زد . کم کم همه عادت کردن ما دو تا رو باهم ببينن . هر دو بي پروا بوديم . توي لحظه هاي غم و تنهايي منو صبورانه تحمل مي کرد . هيچوقت عاشقش نشدم . حتي گاهي ازش متنفر مي شدم ولي بازم ... مي رفتم سراغش . بهش نگاه کردم . چشماشو بسته بود . اتاق بوي عرق تن اونو به خودش گرفته بود . آخرين بوسه رو ازش گرفتم و مثل هر شب توي جاسيگاري لهش کردم . لعنتي دوست داشتني .
| | | | از: ني ني شنبه 1/7/1385 ساعت 6:4 عصر | | | | + اشک و لبخند | 
چشماي مغرورش هيچوقت از يادم نميره . رنگ چشاش آبي بود . رنگ آسموني که ظهر تابستون داره . داغ داغ... وقتي موهاي طلاييشو شونه مي کرد دوست داشتم دستامو زير موهاش بگيرم مبادا که يه تار مو از سرش کم بشه . دوستش داشتم . لباش هميشه سرخ بود . مثل گل سرخ حياط . مثل يه غنچه ... وقتي مي خنديد و دندوناي سفيدش بيرون مي زد اونقدرمعصوم و دوست داشتني مي شد که اشک توي چشمام جمع ميشد. دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم . ديوونم کرده بود . اونم ديوونه بود . مثل بچه ها هر کاري مي خواست مي کرد . دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم . مي دونست وقتي نگام مي کنه دستام مي لرزه . اونوقت دور لباش هم قرمز مي شد . بعد مي خنديد . مي خنديد و... منم اشک تو چشام جمع ميشد . صداي خنده اش آهنگ خاصي داشت . قدش يه کم از من کوتاه تر بود . وقتي مي خواست بوسش کنم ٫ چشماشو ميبست ٫ سرشو بالا مي گرفت ٫ لباشو غنچه مي کرد ٫ دستاشو پشت سرش مي گرفت و منتظر مي موند . من نگاش مي کردم . اونقدر نگاش مي کردم تا چشاشو باز مي کرد . تا مي خواست لباشو باز کنه و حرفي بزنه ٫ لبامو مي ذاشتم روي لبش . داغ بود . وقتي مي گم داغ بود يعني خيلي داغ بود . مي سوختم . همه تنم مي سوخت . دوست داشت لباشو گاز بگيرم . من دلم نميومد . اون لبامو گاز مي گرفت . چشاش مثل يه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده ... وقتي در گوشش آروم زمزمه مي کردم : دوستت دارم ٫ نخودي مي خنديد و گوشمو ليس مي زد . شبا سرشو مي ذاشت رو سينمو صداي قلبمو گوش مي داد . من هم موهاشو نوازش ميکردم . عطر موهاش هيچوقت از يادم نميره . شباي زمستون آغوشش از هر جايي گرم تر بود . دوست داشت وقتي بغلش مي کردم فشارش بدم ٫ لباشو مي ذاشت روي بازوم و مي مکيد٫ جاش که قرمز مي شد مي گفت : هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اينجا رو بوس کن . منم روزي صد بار بازومو بوس مي کردم . تا يک هفته جاش مي موند . معاشقه من و اون هميشه طولاني بود . تموم زندگيمون معاشقه بود . نقطه نقطه بدنش برام تازه گي داشت . هميشه بعد از اينکه کلي برام ميرقصيد و خسته مي شد ٫ ميومد و روي پام ميشست . سينه هاش آروم بالا و پايين مي رفت . دستمو مي گرفت و مي ذاشت روي قلبش ٫ مي گفت : ميدوني قلبم چي مي گه ؟ مي گفتم : نه مي گفت : ميگه لاو لاو ٫ لاو لاو ... بعد مي خنديد . مي خنديد .... منم اشک تو چشام جمع مي شد . اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختري حسرتشو بخوره . وقتي لخت جلوم واميستاد ٫ صداي قلبمو مي شنيدم . با شيطنت نگام مي کرد . پستي و بلندي هاي بدنش بي نظير بود . مثل مجسمه مرمر ونوس . تا نزديکش مي شدم از دستم فرار مي کرد . مثل بچه ها . قايم مي شد ٫ جيغ مي زد ٫ مي پريد ٫ مي خنديد ... وقتي مي گرفتمش گازم مي گرفت . بعد يهو آروم مي شد . به چشام نگاه مي کرد . اصلا حالي به حاليم مي کرد . ديوونه ديوونه ... چشاشو مي بست و لباشو مياورد جلو . لباش هميشه شيرين بود . مثل عسل ... بيشتر شبا تا صبح بيدار بودم . نمي خواستم اين فرصت ها رو از دست بدم . مي خواستم فقط نگاش کنم . هيچ چيزبرام مهم نبود . فقط اون ... من مي دونستم (( بهار )) سرطان داره . خودش نمي دونست . نمي خواستم شاديشو ازش بگيرم . تا اينکه بلاخره بعد از يکسال سرطان علايم خودشو نشون داد . بهار پژمرد . هيچکس حال منو نمي فهميد . دو هفته کنارش بودم و اشک مي ريختم . يه روز صبح از خواب بيدار شد ٫ دستموگرفت ٫ آروم برد روي قلبش ٫ گفت : مي دوني قلبم چي مي گه؟ بعد چشاشو بست. تنش سرد بود . دستمو روي سينه اش فشار دادم . هيچ تپشي نبود . داد زدم : خدا ... بهارمرده بود . من هيچي نفهميدم . ولو شدم رو زمين . هيچي نفهميدم . هيچکس نمي فهمه من چي ميگم . هنوز صداي خنده هاش تو گوشم مي پيچه ٫ هنوزم اشک توي چشام جمع مي شه ٫ هنوزم ديوونه ام.
| | | | از: ني ني يکشنبه 26/6/1385 ساعت 8:58 عصر | | | | + رواني | 
جلوي آينه واميستم . چشام گود افتاده ... کنج لبم چين خورده ؛ رنگم پريده ؛ خواب ندارم احساس مي کنم ديوونه شدم ماژيک قرمز رو از توي کشو بر مي دارم و روي آينه مي نويسم : رواني ... اوني که توي آينه واستاده ماژيکو از دستم مي گيره و روي صورتم مي نويسه : خودتي ... خب راس مي گه ديگه . از خونه مي زنم بيرون . دو تا ميلان پايين تر تابلوي دکَتر َروانپزشک چسبيده به ديوار . از پله ها ميرم بالا . احساس مي کنم يه نفر مي خواد بهم آمپول بزنه . توي اتاق انتظار دو نفر نشستن . يه منشي خوشگل که داره توي آينه خودشو ميسازه و يه مريض تر از من . صداي آدامس جويدن مياد . مي رم جلوي منشي و قيمت ويزيت رو مي پرسم . به چشام نيگا مي کنه و ميگه مريض خودتونين ؟ ميگم مريض ؟ نه مريض نه ... ديوونهه خودمم . پرستار لبخند مي زنه و روژ لب قهوه ايش تا بناگوشش کشيده ميشده . رديف مرتب دندوناي سفيدش مي زنه بيرون و حس مي کنم اين بهترين تصوير مصنوعيه که امروز ديدم . - خدا نکنه ... ميگم : چيرو قرار خدا بکنه يا نکنه ؟ ميگه : اينکه شما ميگين ديوونه اين .... - خب ديوونه ام ديگه .... بهم نمياد ؟ - نه ... نمياد . روژ لبشو که روي ميز افتاده بر مي دارم و مي مالم به لبم . - حالا چي بهم مياد ؟ چشای منشی از حدقه می زنه بیرون و لبخند روی لبش می ماسه . مریض دیگه لبخند می زنه . سه تا هزار تومنی می ذارم جلوی منشی گیج . یه شماره بهم میده با یه دستمال کاغذی و روژ لبشو از روی میز بر میداره . لبامو پاک می کنم و طعم روژ لب روی توی دهنم حس می کنم . طعمش مثه بوسه است . چسبناک . میشینم کنار یارو مریضه . یه آدمه با ته ریش و موهای مرتب و لباس ابی و شلوار خاکستری و بوی ادکلن بیک قرمز میده . بهش میگم : - شما هم دیوونه این ؟ سرشو بر میگردونه و توی چشام زل می زنه . - اره ... دیوونه ام ... همین دیروز حس کردم دیوونه شدم . - چطور فهمیدی ؟ مرد انگار که بخواد یه خاطره تلخ رو به یاد بیاره رفت توی خودش و آروم گفت : - دیروز به یه دختر که از مدتها پیش عاشقش بودم ابرازعشق کردم .. اونم بهم گف تو دیوونه ای برو روانپزشک ... - چه طوری بهش ابراز عشق کردی ؟ - گفتم ... تو دل منو می لرزونی لعنتی .. خوابمو گرفتی ... خوراکمو گرفتی ... توی اون چشات چی ریختی که وقتی نیگام می کنی تا ته دلم می سوزه ... گفتم اگه بخوای دلمو از توی سینه ام می کشم بیرون می دم بهت .. دس از سرم بردار .. یه جوری بهم نیگا کن که ازت بدم بیاد ... نمی خوام عذاب بکشم ... گفتم : - خب دیوونه ای دیگه راس گفته ... لبخند زد و گفت : خوشم میاد .. دیوونه بودن عالمی داره . در اتاق دکتر باز شد و یه زن اومد بیرون و مستقیم رف بیرون . منشی به یارو مریضه چفتی من نیگا کرد و گف : آقا شما برین . پاشد رف . من موندم و منشی که همونجور زیر چشمی منو می پایید . بهش گفتم : شما ازدواج کردید ؟ - بله ؟ با منید ؟ - آره .. مگه کس دیگه ای هم هس ؟ با یه حالتی که توش صدا تا به تو چه بود بهم گف : نه . گفتم : با این یارو دکتره رابطه نامشروع داری ؟ یه دفه منشیه از جاش بلن شد و داد زد : یعنی چی آقا این چرت و پرتا چیه ؟ خجالت نمی کشی ؟ در اتاق دکتر باز شد و یه دیوونه دیگه اومد بیرون با لباس سفید . - چیزی شده خانم زارعی ؟ - آقای دکتر ایشون به من حرفای نامربوط می زنن . یارو دیوونهه دکتر بود !!! به من نگاه کرد . - مشکلی دارید شما ؟ - دیوونه ام دیگه .. آدم از دیوونه چه توقعی می تونه داشته باشه .. به خانم منشیتون گفتم از آقای دکتر خوشت میاد ... ایشون فیوزش پرید . دکتره به منشی نگاه کرد : شما آروم باشید لطفا . بعد به من اشاره کرد که برم توی اتاقش . رفتم . اون مریضه اولیه روی تخت دراز کشیده بود . دکتر بلندش کرد و گف : این قرصایی که برات نوشتم روی نصفشو بخور ... کم کم خوب میشی . مریضه به من لبخند زد و آروم بهم چشمک زد . دکتره چاق بود با یه شکم چرب آلود . کله کچل . عینک گرد روی دماغ پهن . نشست پشت میزش و از توی کشو یه لقمه نون که وسطش سبزی و پنیر بود در اورد و لمبوند . - ببخشید . - خواهش می کنم . - اسمتون ؟ - علیرضا شاهسوند . - مشکلتون چیه ؟ - حس می کنم دیوونه شدم ... - چرا این حسو می کنید . - چون ...چون حس دیگه ای ندارم که بکنم ...چون هیچی اونطوری که باید باشه نیس ... از همه آدما متنفرم ... کسی رو دوس ندارم ... شبا خواب ندارم ... همش عرق می کنم .. دوس دارم خودمو خفه کنم .... الان که دارم به شما نگاه می کنم دارم توی ذهنم تصور می کنم که وقتی شما میرید حمام و لخت میشید چه شکلی میشید با اون شکم گنده و هیکل قناستون ... اصلا کی به شما مدرک دکترا داده .. کدوم خری ؟ دکتر لقمه توی گلوش گیر کرد . به سرفه افتاد و اندام دنبه ایش به شدت تکون خورد . دیگه داش حالم به هم می خورد . از اتاق زدم بیرون . منشی باز داش خودشو توی آینه دید می زد . بهش نگاه کردم و گفتم : - می دونی تو خوشگلی ... یه میمون خوشگل . پشت سرم که در اتاق رو زدم به هم صدای جیغ منشی و نعره دکتره خورد تو گوشم . اومدم توی خیابون . نفس عمیق کشیدم . یه لبخند پهن زدم و احساس کردم حالم خوب شده . برگشتم و تابلوی دکتره خوب نیگا کردم تا اسمش توی ذهنم بمونه . دکتر خوبی بود | | | | از: ني ني شنبه 25/6/1385 ساعت 3:54 عصر | | | | + خاطرات يک قورباغه عاشق | 
* شنبه : امروز هوا خيلي گرم و چسبناک بود ديشب به خاطر گلو درد تا صب نتونستم بخوابم احساس مي کنم جاي يه چيزي يا يه کسي توي زندگي بي روح و خسته کنندم خاليه ولي نمي دونم چي يا کي... زبونم درد مي کنه و با وجود وفور مگس و حشره هاي چاق بي مزه ديگه ميلي براي شکارشون ندارم احساس دلتنگي مي کنم
* يکشنبه : از ديروز هيچي نخوردم گلوم ورم کرده و زبونم پيچ خورده فکر مي کنم آخرين روزاي زندگيمه از خودم و قيافه زشت خودم که هر روز توي آب مرداب مجبور به ديدنشم حالم به هم مي خوره تموم ديشب ناله کردم و اشک ريختم ولي کسي دلش به حال يک غورباقه دلتنگ نمي سوزه.
* دوشنبه : امروز با دقت بيشتري به هيکل و قيافه و تاولاي سبز رنگ روي تنم دقت کردم همينطور به سوراخاي گشاد دماغم و چشماي قلمبيده روي صورت پهنم حالا بهتر مي فهمم که چرا اينقدر تنهام و حتي کسي لگدم نمي کنه اين روزا صداي قلبم از صداي قور قورم بلندتر شده آه...
* سه شنبه : امروز يک مگس خيلي چاق و گوشتالو نشست روي نوک دماغم ولي بغضي که مدتيه توي گلوم نشسته نذاشت که عکس العملي نشون بدم با اينکه سه روزه هيچي نخوردم ولي هنوز زنده ام نمي دونم آخه يک غورباقه چطور مي تونه خودکشي کنه يادمه ننه بزرگ مي گف غورباقه ها بدون سر هم مي تونن تا دو روز زنده باشن کاش حداقل اون پرنده ماهيخوار منو مي خورد تنم بوي لجن مونده مي ده
* چهارشنبه : امروز يک اتفاق غير منتظره و باور نکردني زندگي منو متحول کرد ورود يک گروه چند نفري آدم سکوت مرداب و منو به هم ريخت آدما از قشري بودن که خودشون اسمشونو گذاشتن دختر در حاليکه به نظر من هیچکدومشون تر نبودن همشون بی نهایت خوشگل بودن , با دماغای کوچولوی تراشیده و چشمای درشت و چیزی که بیشتر منو تحت تاثیر قرار داد دندونای سفیدشون بود که موقع خندیدنشون برق می زد چیزی که من از داشتن حتی یه دونش محرومم میون همه اونا یه نفر نظر منو جلب کرد , از همه شون بزرگ تربود و به نظر من با نمک تر احساس می کردم قلبم داره پوست نازک زیر سینه مو پاره می کنه اون خودش بود همسفر آرزوهای زندگی من در یک لحظه فراموش نشدنی , اون , اومد طرف من و در حالیکه می خندید و حرفای نامفهومی می زد بقیه رو صدا کرد من از جام تکون نخوردم و عاشقونه بهش چشم دوختم با یه تیکه چوب منو انداخت توی یه قوطی شیشه ای و درشو بست شاید به این خاطر به من دست نزد که تنم بوی خیلی بدی می داد من بهش حق دادم خدایا متشکرم , من عشقمو پیدا کردم ...
* پنجشنبه : فکر می کنم حدود یک شبه که توی این قوطی کوچیک شیشه ای منتظرشم حال خیلی خوبی دارم دیگه گلوم درد نمی کنه و هوس خوردن چند تا مگس چاق زبونمو آب انداخته بلاخره اومد آه خدای من , بی نظیره ... ایندفه منو با دستای قشنگ و داغش برداشت وقتی انگشتای کشیدش پوست زیر شکممو لمس می کرد دوست داشتم از ته گلوم قور قور کنم چند لحظه بعد منو به پشت روی یک میز سفید و تمیز خوابوند نمی دونستم می خواد با من چیکار کنه ولی هر چی بود احساس بی نهایت داغ و خوبی بود اول دستای منو با ظرافت به دو تا گیره کوچیک روی میز بست و بعد نوک انگشتشو کشید روی پوست زیر گلوم آه ... عزیزم ... چقدر تو لطیفی .. چقدر با احساسی .. اون منو درک می کنه ... بعد که نوبت به پاهام رسید یه خورده خجالت کشیدم ولی با این وجود مطیعانه و رام خودمو سپردم بهش .. من یه عاشق دیوونه و مطیع بودم پاهای بدقواره و زشتمو با لطافت بی نظیری به گیره های پایینی روی میز بست و در تموم این مدت نگاه های بی تاب و عاشقانش منو دیوونه می کرد می دونستم که ضربان قلبمو از زیر پوست تنم می بینه و لذت می بره آره عشق من ... این تپش ها به خاطر توئه چند لحظه بیشتر نگذشته بود که نور شدید یه چراغ چشمامو زد و برای چند لحظه دچار کوری شدم من فکر می کردم معمولا معاشقه های رمانتیک در تاریکی و یا حداقل در سایه روشن انجام می شه ولی معشوق خوش سلیقه من می خواست با این کار به من بفهمونه که زشتی های ظاهری من اصلا براش مهم نیست ... دوست دارم آه خدای من ... اون فکر می کنه من لباس تنمه ... عزیزم... من ... آخ مهم نیست , خب این یه اشتباه کوچیک بود ... اصلا مهم نیست , معشوق من با ظرافت و عشق با یک تیغ بی نهایت لطیف پوست نازک منو از زیر گلو تا بالای ناف درید و من صبورانه تحمل کردم و هیچی نگفتم ... طفلک حتما فکر می کرد که من زیر این پوست زشت چیز خوشگل تری قایم کردم ولی افسوس ... نمی تونستم به پایین نگاه کنم ولی فهمیدم که اون با چشم های قشنگش قلب کوچکمو که تند تر از ثانیه شمار ساعت دیواریش می زد رو بدون هیچ روکشی می بینه و عشقش به من صد افزون می شه ... آره عزیزم این دل مال خودته ... با حرارت و شوق زاید الوصفی به محتویات شکم من خیره شده بود و من فکر می کنم جنبش های کوچک و رعشه وار قلبم اونو از خود بی خود کرده بود .. به نظر من این صحنه از صحنه عاشقانه کارتون دیو و دلبر هم عاشقونه تر و رویایی تر بود قطره های اشکم آروم روی میز می چکید و با چشم های اشک آلودم سایه حرکت دست معشوقمو به داخل شکمم دنبال می کردم آخخخخخخخخخخخخخخخ .... آخخخخخخخخخخخخخخخخ چند بار فحش های بدی زیر زبون درازم گیر کرد ولی در محضر عشقم به شدت از گفتنش اجتناب کردم اون داشت از من دلبری می کرد و من باید صبر می کردم فکر می کنم دراین کار کمی زیاده روی کرد و دل کوچکمو به طور کامل برد چند لحظه بیشتر از تحمل دردهای وحشتناک توی سینم نگذشته بود که قلبمو در حالیکه هنوز بی تابانه می تپید میون دست های معشوقم دیدم آه خدای من .. من واقعا نمی دونستم عشقبازی اینقدر درد و خون و خونریزی داره به هر حال کسی که عاشق می شه باید پای همه چیز وایسته و من عاشقانه ایستاده ... نه ... خوابیده بودم معشوق زیبای من .. منو همونطور طاقباز روی میز رها کرد و قلب کوچیکم .. تموم هستیمو ... با خودش برد و چند متر اون طرف تر اونو توی یه طرف شیشه ای کوچیک که فکر می کنم توش کمی هم الکل بود انداخت .. آه عزیزم .. می خواستی فقط مال خودت باشه ... می دونستم توی عشق حسودی هم هست . نمی دونستم تا چند ساعت دیگه زنده ام ولی لذت عاشق بودن رو در همین چند لحظه به طور کامل بردم فقط توی فیلم ها دیده بودم که عاشق و معشوق ها در اولین برخورد برای مدت زیادی لب هاشونو را روی هم می گذارند که معشوق من این کارو نکرد و البته می دونم چرا .. چون من اصلا لب نداشتم توی همین چند لحظه که میل شدید خوردن مگس به سراغم آمده بود مگس های مهربان به طور مستقیم وارد شکم من می شدند و عوض اینکه معده و روده های باریک من آن ها را هضم کند آن ها با مهربانی و شعف خاصی روده های من را هضم می کردند و من عاشقانه از دور به اندام کشیده معشوقه ام می نگریستم ... آه معشوقه ام چند لحظه بعد برگشت و با یک سیخ دل و روده ام به هم مالید و مگس ها را دور کرد .. به شدت دردم آمد فکر می کنم دنبال قلب دیگری می گشت ... عزیزم .. همون یک دونه بود که تو بردیش .. دلبر خوشگلم معشوقه زیبایم .. چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت و حتی دست های من را باز نکرد تا اشک هایم را پاک کنم ... شاید فکر می کرد من از دستش فرار کنم در حالیکه نمی دانست من بدون دل کجا می توانستم بروم .. دوستت دارم عشق من ...
* جمعه : احساس سبکی می کنم واز بین ابرها اندام سلاخی شده ام را روی میز سفید می نگرم آه .. من یک عاشق کاملم که جانش را با دلش در راه عشقش داد اصلا دلم برای خودم نمی سوزد .. بیشتر دلم برای معشوقه ام می سوزد که حالا باید تنها از جاده های زندگی عبور کند ... قور قووور می دانم که معشوقم شب ها شیشه الکل حاوی قلب مرا که هنوز با یاد عشقم می تپد در آغوش می گیرد و آهسته می گرید آه عزیزم .. من حتی تو را از پس این ابر ها عاشقانه و صادقانه می پرستم قلبم و تمام هستی ام از آن تو باد زیبای من امروز بعد از ظهر معشوقم را دیدم که قلبم را زیر میکروسکوپ نگاه می کرد و تند تند چیزهایی می نوشت می دانم که از عشق من می نویسد و از صداقتم نزدیک غروب , معشوقه ام وارد همان اتاق با میز سفید شد و وقتی نعش بی جان مرا دید از خود بی خود شد و گیره ها را باز کرد و لنگ مرا گرفت و در حالی که دماغ زیبایش را گرفته بود برایم ... فکر می کنم البته ... گریه کرد ( احتمالا .. چون از این بالا خوب دیده نمی شد ) و مرا در آسمان بیرون از پنجره اتاقش به دست باد و بعد گربه همسایه سپرد و بعد من چیزی را دیدم که برای همیشه در خاطرم ماند معشوقه مهربانم سریع به اتاقش برگشت و شیشه حاوی الکل که قلب من در آن بود را برداشت و در حالیکه آن را در بین دست هایش گرفته بود لبخند عمیقی زد لبخندی که از نهایت تعجب و عشقش بود قلب من درون الکل تند تند می تپید . قوور قووووووووووووووووووووووور
| | | | از: ني ني جمعه 24/6/1385 ساعت 9:50 عصر | | | | + نيمه گمشده | 
همون روز اول که مامانم منو زاييد رک و بي رو در واسي اينو درگوش دکتر گفتم . گفتم : - اووونقه .. اوونقههههههه ( ترجمه = دکتر نيمه گمشدم کوش؟) دکتر نامردي نکرد . لنگامو گرفت و آويزونم کرد و براي اولين بار توي عمرم با کف دست محکم کوبيد روي باسنم . دردم گرف . براي اولين بار فهميدم براي پيدا کردن نيمه گمشدم بايد خيلي سختي ها و خيلي ضربه ها رو تحمل کنم . هنوز که هنوزه جاي اون ضربه کف دستي دکتر روي برآمدگي پشتم مونده . روزاي اول زندگيم مامان هي مي گف بگو مام مان . بابا هي مي گف : بگو باب با . منم که گوشم بدهکار نبود ... هي مي گفتم : اونقههههههه ( با شيش تا ه يعني : چقد شما الکي خوشين .) کسي منو درک نمي کرد .َ شبا مدام از شدت ناراحتي و عدم درک روحي خودمو خراب مي کردم و تموم قسمت پايين تنم مي سوخت . اونقد بغض توي گلوم بسته بود که تا دو سه سالگي نتونسم حرف بزنم . اولين کلمه اي که گفتم اين بود : - کوش؟ آي اين مامان و باباي من مي خنديدند . آي من حرصم در ميومد و دندون قروچه مي کردم . اونا هم کم نمي آوردن و هي مي گفتن : بگو کوش؟ به قول شاعر : يکي مي مرد ز درد بي نوايي ..يکي مي گف خانم زردک مي خوايي ؟ ( همون مي خواهي ) من دلم يه گوله آتيش بود و اونا فقط به فکر اين بودن که من مثه يه ميمون نه ... مثه يه طوطي هي واسشون ادا در بيارم تا اونا از ته دل بخندن . تو تموم چشا دنبالش بودم . توي بغل هر کي مي رفتم اول توي چشاش نيگا مي کردم . اونام مي گفتن : چه بچه ناززززي ... چقدر باهوشه ... وووواااااايييي . چقدر که صورتم رو با روژ لب رنگي نکردن و من دم نزدم . چقدر يواشکي از باسنم نيشگون گرفتن و من غريبانه گريه کردم و به کسي نگفتم . چقدر قاقالي ليامو ازم به زور گرفتن و من هيچي نگفتم . همه اين بي رحميارو به خاطر پيدا کردن نيمه گمشدم تحمل کردم . نصف شب که همه خواب بودن من تا صب ستاره ها رو نيگا مي کردم و اشک مي ريختم مامان که بيدار مي شد فک مي کرد باز اسهال شدم و کلي پودر او آر اس مي بست به نافم . آخه من دردمو به کي مي گفتم . توي همون روزاي بي کسي . توي همون روزاي تهنايي .... چشام با چشاي ژيلا دختر عموم ماسيد . اون يه سال و نيمه بود و من دو ساله . يادمه اولين برخورد ما دم دستشويي بود . هر دومون جيش داشتيم . مامان من به مامان ژيلا گف : - پدرام جيشش خيلي تنده ... اگه ميشه من زود ببرمش و زود بيام بيرون . مامان ژيلا قبول کرد . ولي نيگاي من که توي چشاي عسلي و خوشگله ژيلا افتاد که پر از التماس بود نتونستم طاقت بيارم . هرچي مامان هولم داد که برو تو بچه ... من واستادم و گفتم ...نههههههههه . پاهامو به هم فشار دادم و خودمو نگه داشتم . ژيلا اين از خود گذشتگي منو ديد و يه لبخند زد قده هوا . همچين خوش به حالم شد . مامانم مونده بود انگش به دهون که من چمه . ژيلا که از دستشويي اومد بيرون اومد جلو و بوسم کرد . لبامو بوسيد . من ... من .... خشکم زد . حس کردم ديگه تموم دوران بدبختيم و جستجوهاي بي سرانجامم تموم شده . ولي ... يهو برق از چشام پريد . براي بار دوم توي عمرم به خاطر عشق کتک خورده بودم . بوسه ژيلا مهم ترين اثرش خراب کاري من توي شلوارم بود . اصلا يادم رفته بود جيش دارم . مامان زد پس کلم . منم از شدت حرص جيشمو تا آخر توي شلوارم کردم و توي همين حالت از ته دل گريه کردم . ازون به بعد تنها واژه اي که از دهن کوچولوم مي زد بيرون ( عمو ) بود . به هواي خونه عمو ... من و ژيلا با هم نرد عشق مي باختيم . بابام مي گف : - پدرام خيلي عموشو دوس داره . منم توي دلم مي گفتم : - آررههههه جون خودت ... عمو کيلو چنده ؟ مي رفتيم خونه عمو . بزرگترا مي شستن به چرت و پرت گفتن و دروغ و غيبت و گنده گوزياشون . من و ژيلا دس همو مي گرفتيم و مي رفتيم توي حياط . هر دو روبروي هم روي نيمکت مي شستيم و زل مي زديم توي چش هم . - چه... باژي ... کنيم ؟ ( با لحن يه دختر ناز و تپل يه سال و نيمه ) - هر چي تو بگي ... ( با صداي يه پسر دو ساله ملوس ) بهد اون چش مي ذاش و من پشت درختا قايم مي شدم و وقتي دنبالم مي گشت من توي دلم قند آب مي شد و يه کاري مي کردم منو پيدا کنه . بعد آي مي خنديديم ... آي مي خنديديم ... گاهي وقتا من اونقدر به زور مي خنديدم تا خنده ژيلا تموم بشه که گلوم باد مي کرد . يه بار يواشکي ... وقتي همه گنده ها ( ننه باباها) داشتن توي جشن عروسي يه يارويي مي رقصيدن من و ژيلا رفتيم توي حياط و من يه سيب سرخ بهش دادم ... اونم نيگام کرد ... آخ نيگام کرد ... بعد لپمو بوسيد . بعد دويد توي خونه ... من موندم و جاي بوسه ژيلا روي لپم که مثه دلم تاپ تاپ مي کرد و مي سوخت . تا اينجا دو بار بوسم کرده بود . يه بار عزممو جزم کردم که ديگه حالا نوبت تويه پدرام ... ناسلامتي اون نيمه گمشده ته خره .( خره رو اونموقع بلد نبودم بعد اضافه کردم ) يه روز خونه عمو ... بعد از ظهر .. من و ژيلا توي حياط تهنا بوديم ... همه خواب بودن . خودمو کشیدم کنار ژیلا و اول توی چشاش نیگا کردم . چشاشو درشت کرد و با ترس بهم نیگا کرد . - میذاری بوشت کنم ؟ خندید. - نع ... بابام گفته ... به ... به ... پسرا بوش ندم .( ای عموی نامرد ) من لب پایینمو ورچیدم و خودمو کنار کشیدم . ژیلا دلش بحالم سوخت . - خب بیا ... لپشو آـورد جلوی لبم و چشاشو بست . من ... یه جورایی هول شدم . از جام بلن شدم و خواستم زرنگی کنم و لبشو ببوسم که یهو چشمتون روز بدنبینه .... پام سرخورد و افتادم روی ژیلا و اونم افتاد روی زمین . صدای گریه ژیلا و از خواب پریدن بابا و عمو یه طرف ... صحنه افتادن من روی ژیلا و عدم تلاش برای پاشدنم از روی اون یه طرف . و برای بار سوم کتک خوردم اونم برای عشق ... اینبار بابا گوشمو گرف و کشوندم توی اتاق . - پسره دیوونه چیکارش می کنی دختره رو ؟ توی دلم گفتم چقدر فکر این بابا ها خرابه ... دو سه ماه گذشت . یه روز که من و گنده ها رفتیم خونه صحنه ای دیدم که دل کوچولوم شیکس . ژیلا با یه پسره انتیک مو خرمایی گرم گرفته بود و اصلا به من توجه نکرد . - ژیلا ... میای باژی ؟ ( با صدای یه پسر بچه دو سال و نیمه که احساس می کنه شکست خورده ) - نع ... من دارم .. با .. سروش باژی می کنم .( با صدای یه دختر بچه که خیلی پرروهه ) پسره انتیکه موخرماییه نیشش تا زیر گوشش باز شد و برام زبون درازی کرد . منم .. آی به هم ریختم .... آی حرصم دراومد . اون روز برای بار چهارم توی زندگیم بد ترین کتکو خوردم . اونم به خاطر چی ؟ به خاطر شکستن سر اون پسر پررووهه با یه تیکه سنگ . آی وقتی که سرشو با دو تا دس گرف و جیغ زد حال کرد و از ته دلم ذوق زده شدم . ولی کتکا خیلی ضد حال بود . خلاصه ... از اون روز به بعد رابطه من و ژیلا تیره شد . اون نیمه گمشده من نبود . تقلبی بود . ...
از اون روز بیست و پنج سال گذشته . ژیلا الان یه بچه داره و شوهرشم همون بچه پرروهه موخرماییه که الان مثه کدو کچل شده . ولی من ... من بعد کتک خوردنهای فراوان ... بعد از جستجوهای بی سرنجام متعدد .. هنوز که هنوزه نتونسم نیمه گمشده مو پیدا کنم ... من نیمه مومی خوام .. ( با لحن و صدای یه مرد بیست و هشت ساله که انگشت سبابه اش تو دهنشه و داره اونو می مکه )
گفتم اين داستان من نيست چون من از همون روزي که دنيا اومدم همزادم هم با هام اومد(قربونش برم) | | | | از: ني ني جمعه 24/6/1385 ساعت 9:35 عصر | | | | + نابغه | 
سلام بچه ها خوبين
من مي خوام ابن بار يه کم در مورد خودمون صحبت کنم.مي خوام بگم مگه چيه ما خودمون وبلاگ در مورد خودمون بسازيم به نظر من اصلا اشکالي نداره چون ما آينده سازان جامعه هستيم.اگه ما خودمون در مورد خودمون هيچي نگيم کي مي خواد بگه بزرگترا اونا که صبا کلا سر کارن وقتي ميان خونه هم اصلا حال و حوصله ندارن البته حق هم دارن خوب خستن.شرمنده خيلي صحبت کردم.
خوب ديگه من همه چيزا رو مي دونم واسه همين هم بهم ميگن نابغه
خوب زياد خستتون نمي کنم. دفعه بعد مي خوام واستون يه ماجرا رو تعرف کنم البته از همين الان بگم اين ماجرا مربوط به خودم نمي شه بعد نگين دروغ گفتم. | | | | | فهرست | | | | | | | | | | 7221 :کل بازديد | | 1 :بازديد امروز | 17 :بازديد ديروز | | | | | | پيوندهاي روزانه | | | درباره خودم | | | | لوگوي خودم | | | | آواي آشنا | | اشتراک | | طراح قالب | | | |